به ياد بود مرد سخن و انديشه استاد عبدالرحمن (پژواک)

با سلام و محبت فراوان!

گفته اند دانشمندان مشعلداران جامعه ای خويش اند! بدون شک اشخاص بافهم و بااحساس رهنمای خوبی برای جوامع بشری ميباشند . کشور ما در بيشتر از سه دهه گذشته متحمل درد ها و مصايب بی شماری شده که در گذشت تعداد زيادی از دانشمندان ما جز اين درد ها و مصايب است. ده سال قبل از امروز جامعه ما مرد سخنور و دانشمند خود را برای هميش از دست داد .بلی ما در آستانه دهمين سال خاموشی استاد عبدالرحمن (پژواک) قرار داريم. روحش را شاد و يادش را هميشه گرامی ميخواهيم.

و اينک توچه کنيد به دوپارچه شعر از مرحوم استاد (پژواک)

برگرفته شده از مقاله (استاد عبدالرحمن پژواک جاويدانه شاعری از خاک حيرت بار)نوشته (ايشرداس)

یک خنده و خاموشی

 

بر خیز به ساغر کن ساقی می ناب اندر

گویند بهار آمد تا کی تو به خواب اندر

دی پیک بهاران گفت پیمانه دی پر شد

بر خیز به کامش کن یک پیک شراب اندر

وقت طرب عیش است اوان نشاط و سرور

از زخمه شراب افگن در کاس رباب اندر

از لاله طبیعت بین ساغر به چمن چیده

آنقدر که می ناید هرگز به حساب اندر

ابریق خورد بشکن مینای جنون پر کن

حیف است ز هشیاری باشی به سراب اندر

 

حضرت اقبال لاهوری بیتی دارد، بدین مطلب:

من بنده آزادم، عشق است امام من

عشق است امام من، عقل است غلام من

 

استاد پژواک در ارتباط آن سروده است:

 

پــــیــــــــــام

 

من مقتدیی خویشم، کس نیست امام من

بادار ندارم من، کسن نیست غلام من

از روی و ریا رستم، تا قبلهء خود هستم

رو سوی دل آوردم، آنجاست مقام من

آداب رکوع من، خم کردن زانونیست

بر سینه نهادن دست، نبود به قیام من

من چشمهء خورشیدم، نه ماه فروغ اندوز

محتاج به ساقی نیست، پر بودن جام من

چون ثابت وسیاره، بر جایم و آواره

بر جبههء هر کوکب، ثبت است دوام من

با عابد فرزانه، از دور اشارت کن

بر عارف دیوانه، بفرست سلام من

ایکاش نمی بودم، انسان که نمیگردید

اندیشه من پخته، در فطرت خام من

" اقبال " غلامی بود، در بند امامی بود

من بنده آزادم، کس نیست امام من

" پژواک " ندای خود، هستم نه صدای غیر

پژواک جوانان را، این است پیام من

 

۲۴ جون ۱۹۷۷ میلادی لندن، انگلستان ۵

/ 0 نظر / 50 بازدید