کرزی به پاکستان هشدار داد . (رسانه ها)

با عرض سلام و درود !

و بالاخره توانستم دوباره فرصت نوشتن را به دست بیاورم. البته امروز  سراغ آقای کرزی میروم و این نوشته گک برا برای کرزی دوستان اهدا میکنم.

 

کرزی فغان و شکوه و هم قت قتاز *کرد

دیشب تمام بستر خود بی نماز کرد

وی صبح بی وضو به لب بام ارگ رفت

فرمان جنگ نوشت و بلند قت قتاز کرد

* اواز مرغ

zubair ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()    +

يادی از جنايت های طالبان و پاکستان

 

 

 


داکتر اکرم عثمان


 

 

 

علل و انگیزه های انهدام
 مجسمه های بامیان

به مناسبت پنجمین سال تخریب آن تندیس ها

 

 

 

پنج سال از تخریب مجسمه های بامیان به دستور «ملامحمد عمر» سرکردهً تحریک طالبان میگذرد. آن مجسمه ها نماد شکوه و جلال تمدن بودایی در کشور ما به شمار میرفتند و خبر از شکوفانی فرهنگی میدادند که در نقاشی، هیکلتراشی، موسیقی، کاشی کاری به کمال رسیده بود.


آن تندیس ها قرنها در برابر باد و باران روزگار و جهل و جنون جهانکشایان تاب آورده بودند. نه چنگیز، نه هلاکو، نه تیمور و نه عبدالرحمن خان هیچکدام تصمیم نگرفتند که آن مظاهر فخامت، هنردوستی و تقوا و فضیلت را زیان برسانند و در مقام تمدن ستیزی برآیند. اما در قرن بیستم همزمان با رشد بی نظیر تکنالوژی و ثقافت جهانی، جماعتی نیمه وحشی دست و آستین برزدند و آن یادرگارهای بی مثال ظرافت ذوق، باریک اندیشی و درست دینی نیاکان ما را نابود کردند.


آن کار جنایتی هولناکتر از فاجعه بود چه صدها سال ویا هرگز، ما نتوانیم چنان آثاری را دوباره بیافرینیم و به جهانیان نشان بدهیم که ماهم بهره ای از خرد و هنر داریم.


آن جنایت هولناک یک درس عبرت بزرگ بود و به نسل های حاضر و آینده یاد داد که همواره مواظب اعمال و رفتار گروه های تنگنظر باشند و بدانند که منادیان تعصب و تنگ نظری، جهان را از نیفهء سوزن می بینند و به خاطر رسیدن به مقاصد شان و برگشت به عصر حجر از انجام هیچ جنایتی پرهیز نمی نمایند.

صاحب این قلم متصدی سایت انترنیتی «کابل ناتهـ» ایشرداس را مبتنی بر باز اندیشی در بارهً فقدان مجمسه های بامیان قلبأ می ستاید و آرزومند است که دیگر سایت ها و انتشارات از این هموطن آگاه و صاحبدرد ما تآسی نمایند. پنج سال پیش به تقریب آن رویداد چنین آورده بودم:

در نیمهء نخست قرن بیستم وقتیکه امپراتوری بریتانیا در برابر نهضت آزادیخواهی مردم هندوستان کوتاه آمد و دریافت که دیگر اعمال سلطهء مستقیم در آن سرزمین ناممکن است به خاطر روز مبادا در برخی از حوزه های سیاسی ـ مذهبی تخم گذاری کرد تا در وقت و زمانش نو باوه هایی از آن تخم ها برآیند و حضور مجدد آن دولت استثمارگر را به گونه ای دیگر و از راهی دیگر تضمین نمایند.
 

در دههء چهارم قرن گذشته همینکه انگلستان، حق تعیین سرنوشت آنیده هند توسط مردمش را به رسمیت شناخت و امید تأسیس یک دولت مستقل مرکب از تمام ملل و فحل آن سرزمین جوانه زد، بلافاصله سریکی از آن تخمها بازشد و از درونش حزب مسلم لیگ برهبری محمدعلی جناح سربرآورد. این حزب مغایر با روحیهء تفاهم و همزیستی که در بین پیروان مذاهب بزرگ آن کشور رواج داشت و در تمام سده ها ضامن حاکمیت و ادارهً مشترکِ ملل آنجا بود بار نخست نغمهء تجزیهً نیمقاره و تأسیس دولتی بنام پاکستان را سرداد.


مولینا ابوکلام آزاد نامدارترین رهبر مسلمانهای هند در حزب کانگریس، اعلام کرد که این طرح، یک توطئه خطرناک برای تضعیف هرچه بیشتر مسلمانها هند است. چه در هند واحد، یک چهارم جمعیت آن کشور را مسلمانان تشکیل میدهند، اما اگر نیمقاره تجزیه شود، اقلیت مسلمان دوپاره خواهد شد، پاره ای در هند و پاره ای در پاکستان خواهد ماند و برهم خوردن تناسب عددی بین مسلمانها و نامسلمانها، پیروان آیین اسلام را در هر دو سرزمین تضعیف خواهد کرد.


چند صباح بعد وقتیکه پاکستان نوبنیاد سه بار در مقابله با هند بزانو در آمد، صحت پیشگویی مولینا ابوالکلام آزاد به اثبات رسید. ولی طراح استعمارگر و دوراندیش از تاسیس پاکستان هدف دیگری را مراد کرده بود و آن اینکه دومینیون پاکستان بخاطر مقابله با هند، چاره ای جز توکل و توسل به بریتانیا را نخواهد داشت و هندوستان نیز که تن به تجزیه داده بود هرگز به مزاحم قدرتمندی تبدیل نخواهد شد.


در شمال غربی نیمقاره، که خرده بهایی پاک ناشده از قبیل کینه های تاریخی و انتقام گیری ها، بین افغانستان و انگلیس باقی بود بریتانیا در آن سرزمینهایی که در طول قرن نزدهم از افغانستان غصب کرده بود خلاف قاعدهً بازی! حق تعیین سرنوشت را برای افغانهای ماواری دیورند نادیده گرفت و در ریفراندم یا همه پرسی عمومی که برگزار شد ساکنین آنجا ناگزیر بودند بین الحاق به هند یا پاکستان یکی را انتخاب نمایند و از حق پیوستن به وطن آبایی محروم شدند که نتیجه پیشاپیش معلوم بود.


حزب قدرتمند «خدایی خدمتگار» برهبری خان عبدالغفار خان با این ریفراندم مقاطعه کرد و آنرا مزورانه و خائنانه خواند.

دولت پاکستان به عنوان خلف الصدق استعمار تشکیل شد و مانند یک تیغ دودم علیه هند و افغانستان به کار رفت.


اکنون که نیم قرن و اندی از تجزیهء نیمقاره میگذرد این خاصه نوکر! با تمام صداقت وظایفش را به اشاره ارباب سابقش ـ دولت انگلیس ـ و ارباب جدیدش ـ ایالات متحده امریکا ـ انجام میدهد و حضور کامل «استعمار» و «میراث خوار استعمار!» در منطقه را با سمره و عشوه ای دیگر ضمانت میکند. بدینگونه دولتی با تمام ظواهر یک دولت آزاد و صاحب اسم و رسم از جوف یکی از آن تخمها! سرزد که چابکترین و مخربترین آنهاست.


این دولت در جریان زاد و ولد طبیعی کشورها چون نوزادی مشروع و پدر و مادرداری بدنیا نیامد بلکه خلاف قاعده و قانونمندی نشوونمای موجودات سیاسی، با زرق هورمونهای تمامیت خواهی و تعصب ذهنی به میدان آمد.


بعداز کودتای هفتم ثور ١٣۵۷ و تهاجم اتحادشوروی بر افغانستان که به تضعیف کامل دولت مرکزی در وطن ما انجامید میدان دست اندازی پاکستان و دیگر قدرتهای ارتجاعی منطقه برکشورما وسعت گرفت و کار به جایی رسید که جگر پاکستان، افغانستان را به چشم صوبهء پنجم می نگرد. پایهء عقیدتی یا ایدیولوژیک اجرای چنین برنامه ای با تهی کردن کامل مردم افغانستان از عرق ملی و غیرت میهنی ملازمه دارد. با همین هدف پاکستان با تکیه برافراط گرایی مذهبی که در آن ناسیونالیسم و وطنپرستی ارج چندانی ندارد و سیاستهایش در افغانستان را توجیه میکند و میکوشد به آسانی همسایه بلارسیده غربی اش را بلع کند.


جنبهء دیگر ستراتیژی پاکستان در این بازی، تدارک نیروی کارآمد چنگی در برخوردهای احتمالی با هندوستان است. همانطور که میدانیم باشنده های دو کنار خط تحمیلی دیورند چه به دلیل پیشینه تاریخی و چه به علت مختصات جغرافیایی از ظرفیت زیادی برای جنگهای چریکی برخورداراند و برای پاکستان دشوارنیست که با استفاده از احساسات مذهبی آنها، پیوسته دسته جاتی از بین آنها را سازمان بدهد و در جنگ به ضد هند بفرستد. چه دیگر این قضیه، توجه خاص پاکستان به کوه های سلیمان و سپین غر و احیانأ هندوکش به مثابه سپر های مستحکم بالا و عقبگاه های ستراتیژیک می باشد تا در مواقع مقتضی در پشتش پناه بگیرد.


پس یک افغانستان بی تاریخ، بی پسمنظر فرهنگی، بی شناسنامه و هویت ملی از الویت های سیاست خارجی پاکستان است. ازهمین جاست که ما به تفاریق شاهد تاراج آرشیف ملی، کتابخانه ها، چاپخانه ها و تخریب مجسمه های بودا هستیم که همه گواه اصالت و قدمت تاریخ ما می باشند.


دور از احتمال نیست که آدمهایی نظیر ملاعمر و ملامتقی در کار انهدام مجسمه ها دقیقأ ندانند که پاکستان گور تاریخ و فرهنگ وطن شانرا بدست خود شان می کند. ویا معدودی از طالبها حقیقت امر را بدانند ولی عصبیت و جهل مضاعف، مانع عملکرد درست شان شود. لیکن همانطور که آوردیم سرنخ در جای دیگریست.


با تمام این احوال قدر مسلم اینست که تخریب این آثار که به فرهنگ بشری تعلق داشتند افکار جهانی را به حرکت در آورد. دیگر هیچ وجدان آگاه و فرهنگدوست در دنیا نمانده که این جنایت را نفرین نکرده باشد.

این جنایت موجب وفاق و همنظری بین روشنفکران کشور ما شده و کینه های قومی، فرقه یی، مذهبی و زبانی را تحت شعاع قرار داده است.


این جنایت حد زیادی آگاهی ملی را از سطح به عمق رهنمون شده و به ما آموخته است که بسیار شفاف به کنه ماجرا پی ببریم و مجرمین اصلی، شرکای جرم و همدستان دور و نزدیک شانرا تشخیص بدهیم.


اگر وزیر خارجه امریکا واقعأ این فرهنگ ستیزی را جنایت علیه بشریت میداند باید از نقش پشت پردهً کشورش، پرده بردارد.


تاریخ ما با مرگ تندیس های بامیان نمی میرد.

ما بودایی نیستیم ولی روحیهء عدم خشونت، مهربانی و بی آزاری را که از پیامبر بزرگ اسلام، زردشت و بودا به ما به میراث رسیده است، مهمترین رکن و پایهء فرهنگ خویش میدانیم و آنرا می ستایم.


خون تاریخ ما نمی خشکد، دیر یا زود ملت ما به خونخواهی برخواهد خاست و در صدد احیای مفاخر خود خواهد برآمد.

 

با تشکر فراوان از سايت و زين کابل نات

www.kabulnath.de

zubair ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤

روح ناديه (انجمن) شاد باد

 

در سوگ بانوی شاعر جاودان ياد ناديه (انجمن) بهشت برين جايش باد!

طرح از هنرمند وارسته هژبر شينواری

 

zubair ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()    +

عيد مبارک

عيد سعيد فطر برای همه مسلمانان جهان مبارک باد!

 


 

عيد خوشی داشته باشيد.

zubair ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()    +

زنده ياد شايق جمال

 

امام عبادی

شايق جمال
شاعر شوريده، زيبا بيان، زيبا سروده، آزاده و دردمند

1254- 1353 هـ .ش

ای جامه دوز پيکر دلدار نازک است
پيراهنش ز پــــــرده چشمان من بساز


درين بيوطني و غربت سرای که همه چيزما را همين کمبود از ما گرفته است،امکانات کمتر ميسر مي باشد که انسان در باره هويت خود چيزی بنويسد، چه رسد که شرح حال دگران را بروی کاغذ بياورد. مگر هويت مردمان فاضل،نامي و اديب و دانشمند کشورما،از آن کشور اديب پرور ما هيچگاه و هيچوقت بديار فراموشي رفته نمي تواند، که البته اين به فرزندان حقشناس وطن ما است که درين امکانات کم،تلاش زياد نمايند،که گلهای سرسبد گذشتگان شانرا برای نسل نو و جوانان امروزی ما معرفي دارند که به علت جدا شدن اجباری از وطن محبوب شان افغانستان دست کوتاه دارند تا از باغستان آنها گلي بچيند تا دماغ دل تازه کنند.
سخن از شايق جمال، شاعر شوريده،آزاده و حساس و دردمند است، شاعريکه در کلام و بيانش بدلها شادی مي آفريند و گاهي از درد و غم ديگران مرواريد اشک از بيانش را بدامن ميريخت .
ميرغلام حضرت ولد ميرجمال الدين خان (متخلص به شايق جمال) در سال 1254 هـ.ش در کوچه غسالان گذر وزير شهرکابل تولد يافته،تعليمات ابتدائيه و متوسط را تا صنف دهم در مکتب حبيبيه دوام داده،بعداً به مکتب دارالحفاظ شامل و تا 18 پاره قرآن مجيد را حفظ نموده،سپس به دارالمعلمين کابل شامل و آن موسسه را با اخذ شهادتنامه درجه اول بپايان رسانيده و بحيث معلم و زماني زياد هم وظيفه سرمعلمي را در ليسه ها و مکاتب مختلف صادقانه اجرا کرده بود. شايق جمال از جمله شاعران نامدار وطن بود که در سبک هندی و خراساني شعر مي گفت .اشعار او از زمان اميرحبيب الله تا سالهای اخير که از ادب و شعر و هنر در کشور ما خبری بود و از جنگ و جدال و برادرکشي اثری نبود در روزنامه ها ،جرايد و مجلات بچاپ ميرسيدند.
شايق جمال در سن 15 سالگي به سرودن شعر آغاز کرد و صرف و نحو و علوم متداوله را از نزد مرحوم قاری عبدالله خان ملک الشعرا آموخت،که بعد ها ،همان استاد بزرگوارش در ديوان او تقريظ بلندی نوشته بود.
شايق جمال در سرودن غزل،قطعه و مخمس تمايل زياد داشت .
درد اجتماع را،غم مردم را،سوز عاشقان را در لابلای شعرهايش در نثر و طنزهاش،مطايبه هاش،کنايه هاش و لطيفه هاش چه شاعرانه،چه ماهرانه،چه دردمندانه و چه بذله گويانه انعکاس ميداد.

خانه محقر اما هميشه با صفا و پر صميميت او در کوچه کابل قديم هميشه ميزبان ارادتمندان شعر فهم و مخلص شايق جمال،مانند:مرحوم غلام محمد وفا که هزاران شعر از صدها شاعر در سينه داشت،مرحوم حاجي عبدالعزيز مشهور به لنگر زمين،مرحوم عبدالرحيم رحيمي و شاعران با نام ملک الشعرا قاری عبدالله خان،مرحوم صوفي عبدالحق خان بيتاب (ملک الشعرای بعدی)،مرحوم صوفي عشقری شاعر مردمي و ديگران بود. هنرمندان و آوازخوانان به نام چون استادسرآهنگ سرتاج موسيقي برای شنيدن شعرهای شايق جمال و اخذ اجازه خواندن شعرهای او را به آواز سحار و افسونگر خودش پيوسته به کلبه او مراجعه مي کرد و چه شبهای پرفيض که آن استاد بزرگوار برای شاعر مخلصش و ساير مخلصان شايق تا سحر و صبح مجرايي گويا آواز مي خواند. در دل شاعر نه تنها شعرهای بکر و تازه اش بود که در آن سراچه پر صفايش بدوستان بزبان مي آورد، بلکه شعر های از واقف لاهوری،نظيری نيشاپوری،عبدالغفور نديم کابلي،کليم،صائب تبريزی،حافظ و سعدی و شعرهای بلندی از بيدل را ميخواند.
ديوان شايق جمال در سال 1333 ش (1) در کابل بچاپ رسيده است . در تقريظ آن مرحوم ملک الشعرا قاری عبدالله،مرحوم ملک الشعرا بيتاب، مرحوم خليل الله خليلي،مرحوم هاشم شايق (افندی)،مرحوم فيض محمد زکريا(فيض کابلي) جملات بس دلنشين و درخور قدر و ستايش نوشته اند. از جمله چند سطری از تقريط استاد خليل الله خليلي :« سخنان شايق جمال از باد بهاری نازکتر و از سنبل و نسرين بويا تر است،سخنان او شور و شيدايي دارد،سخنان او از آتشکدهِ دل سر بر آورده است،سخنان او سرود اشک و پيام مهر است،سخنان اين تر دامنانِ سوخته از خود آنها نيست ».
بلي ! اشعار دل انگيز شايق جمال الهام بخش عالم ديگر،غير از عالم خودش است، شاعر شوريده، عاشق پيشه،دلباخته بدلبر حقيقي سُر و سوز جانگاه درونش را آنقدر نازک خيالانه و دلبرانه بروز ميدهد تو گويي پرستو است که هرچه ميخواند دل پذير و پر رؤيا ميسرايد .


ای جامه دوز پيکر دلدار نازک است
پيراهنش،ز پرده چشمان من بساز
و يا :
از چه بدنام کني دختر رز با مستان
محتسب در بغل شيخ ببين دختر خويش


شايق جمال برعلاوه يي که شاعر بلند مرتبه بود در نثر و طنز نويسي از پيشقدمان زمان و دوره اش بود،کمبودات کارمندان دولت را در لفافه فکاهيات و لطايف (2) و ظرايف به رشته تحرير در مي آورد.
مي گويند او اسپکي داشت که در باره آن فرسنامه های زيادی نوشته است :

اسپکي دارم که او پای منست
مايه تشويش و سودای منست
...
کس نديده اين چنين اسپ زبون
ميرود شب در ميان تا چهل ستون

او در رسامي،خطاطي و موسيقي نيز دسترسي زياد داشت .
شاعر در اواخر عمر از مريضي شش رنج زياد مي کشيد و از دو چشمان هم نابينا شد،اما دريکي دل با صفايش نور عشق و محبت و انسانيت ميدرخشيد .
سال وفات او را مرحوم محمد ابراهيم خليل،شاعرو منجم و ستاره شناس مشهور کشور چنين نوشته است :

سال فوتش (خليل ) در قمری
گفت (جنت مقيم و خلد مکان)
1394
آرامگاه او در جنب مزار شاه دوشمشيره موجود است .
چند نمونه کلام او :

بهار آمد چسان بينم به چشم کور دنيا را
گرفت از من خدا،ای دوستان چشم بينا را
يکي از ديدني هايم دگر ناديدن است اکنون
گرچه ديده من ديده دايم ديدني ها را
نسازی بي نصيبم ای خدا از دولت بينش
که عمری کرده ام توصيف آن چشمان شهلا را
***
پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
سرنان کنون سر او به هزارشکسته
پسريکه مادر او را بهزار ناز پرورد
شکم گرسنه او کمر پدر شکسته
تو که شيشه ضعيفي مکن از فلک شکايت
که به سنگ نا اميدی دل صد گهر شکسته
نه همين ز دست زاهد سرما شدست مجروح
خُم و جام و پيک و ساغر همه سربسرشکسته
تو برو به کوه و صحرا که منم اسير خلوت
تو بناز بر جواني که مرا کمر شکسته
***
ای که کار مردمان پيش تو بند افتاده است
بر سر راه تو چندين دردمند افتاده است
چون موظف گشته ای در کارهای جامعه
در وظيفه غفلتست چون دلپسند افتاده است؟
بي غرض بايد کني اجرا کار مردمان
هرکه دارد پاس دلها هوشمند افتاده است
بر سر اغراض خود جوراندن افراد چيست
صاحب ايمان و وجدان بي گزند افتاده است
پول رشوت تلخي جا ن کندنت سخت افزون کند
گرچه اکنون در مذاقت همچو قند افتاده است
گوهر ايمان و وجدان بر سرش ضايع مکن
آنچه در بازار دانش بي چلند افتاده است
دست خالي ميرويم آخر ز بازار حيات
حرص ما بيجا بفکر چون و چند افتاده است
عالمي برباد شد امروز از طول امل
طور ديگر هرکسي درکمند افتاده است
زرد رويي ها مرا چابک به منزل ميبرد
تيز تر از برق راه اين سمند افتاده است
شايق از صحرای صلح کل چرا بيرون شوم
راحت نوع بشر ما را پسند افتاده است
***

وطن
اگر حب وطن در دل نداری
ز ايمان بهره ی کامل نداری
وطن آغوش امن و راحت تست
وطن ماوای آب و عزت تست
وطن باشد مقام عيش و نوشت
وطن زيبنده جوش و خروشت
وطن را حت که عمر عزيزت
وطن گر نيست نبود هيچ چيزت
وطن خاک نياکان تو باشد
وطن شيرين تر از جان تو باشد
وطن بخشد ترا هر سال ثروت
وطن باشد ترا جای حفاظت
خدا اين نعمت عظمي نگيرد
خدا اين موهبت از ما نگيرد
بزير حکم غير افغان نيايند
بدام رو بهان شيران نيايند
سرو جان همه قربان اين خاک
درين گلشن مبادا خار و خاشاک
بود اين خِط مأوای دليران
درين جنگل بهر سوخته شيران
همه مردان نامي بوده اينجا
بسي قوم گرامي بوده اينجا
هزاران سال اين قوم گرامي
بتاريخ جهان بودند نامي
از اين پس هم بتوفيق خداوند
نميگردد بدام غير پابند
***
باز بگلشن بيا آب رُخ گل بريز
شانه به کاکل بزن نگهت سنبل بريز
سوخته را سوختن آب حيات است و بس
آتش پروانه را بر سر بلبل بريز
***
اين خر طبيعتان اگر آدم شدی چرا
عيسي بجان رسيده ره آسمان گرفت
***
چشم شوخ تو مست مي زيبد
بيخود و مي پرست مي زيبد
جان من اندکي تواضع کن
شاخ گل را شکست مي زيبد

هالند
نوامبر 2004

1- ديوان شايق جمال در سال 1333 ش به همت مرد فاضل عطاالله خان نوری بچاپ رسيده است .
2- لطايف و ظرايف اثر استاد شايق جمال در جوزای همين سال(1383ش) به وسيله شاعر ارادتمند به شايق،جناب ميرمحمدعثمان نالان با طبع مرغوب در کابل چاپ گرديده است .
پای نويس ها :
- در تکميل اين نوشته از کتاب بارقه های بينش – جناب عبدالرشيد بينش،
- از لطايف و ظرايف شايق،تاليف محترم محمدعثمان نالان ،
- متون نظم تعليمي- تاليف پوهنمل دوکتور عبدالغني برزين مهر استفاده شده است .

با تشکر فراوان از سايت مشعل

http://www.mashal.org

zubair ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()    +

تـنـد یس بودا

با عرص سلام و حرمت !

برگرفته شده از سايت پربار (www.kabulnath.de) باتشکر فراوان .

 

سروده ی گرانبها از جناب بیرنگ کهدامنی

 

 

 

تـنـد یس بودا

 

ای سـنگ! ای شـکوه  مقـد س، تـــرا درود

ای بـیشـــه ی بهــشـت خــدایی ترا  ســلام

 

ای ســنگ! ای  تـجـسـم روح لـطـیـــف گل

در آ سـمان ســتـاره و در بیـکــران خـــــدا

 

ای شـاهـکار د سـت بشــر درطی قــــرون

آن ســالهـای ســبـز خــدا  یـاد شـان بـخــیر

 

صد  پادشـاه  ز روی  ارادت  هـمی نهـــاد

یاد آن زمانـه ایکه به وصـف تـوعـنصـری

 

باران  دانــه  دانـه  به نـاز و  نــوازشــــــی

یک فـــوج  ا ز کــرانه وحــشت فــرارسـید

 

آ مـد گــروه جاهـــل  ا وباش وبی خــــــبـر

عـمـرت به  ســر رسـیـد ایا نـقـش بـیـنظـیر

 

زین کارجاهــلانه شـد اسلام در شـگـفـــت

کاری که کرد لشکر جهل و جــنون جـنگ

 

هــرگــز کسی بچـشـم حـقـــارت تــرا ندید

ای طالـب، ای کـتــاب جـنــایت بنـــام تــو

 

رفت آنچه رفت برسرت ای سایه ی صبور

این کــورازکجاست خودش؟ باکدام چــــشم؟

 

در خــانه امـان خــدایـی  پنـــاه  بـجـــــــو

آخــر خــدای بشـکندش  د ست وپا و سـر

 

غــــیر از خــطاو ظـلـم شـقـاوت طمع مدار

ظـلمت گـران به  چاه  عـقـوبت فـــروفـگـن

 

سـوزد کسی که سـوخـتت ای معـجـز بشــر

آن  قـامت تنــاور بالـنــده  ســـر نـگــــــون

 

ای سـنگ! در عـزای تو من گریه سر کـنم

در ماتمی تـو گــریـه کـنــد  تابه  رسـتخـیز

 

از سـبزه  و ستـاره  واز ســـاحل کـبــــود

بودا به نـقـش سـنگ، در آغـوش تو غنود

 

هر صبـحــدم نسیم   نقـاب   تو مـی کشـود

آوای  چـنگ و بربط و نای تو می  شـنود

 

خـورشـید وکـوه دره شکـوه تو مـی سـتـود

آن روزها کـه قدرت وقـدرتو مـی  فــزود

 

درپـیشـگاه شـوکـت و جاهـت سـر سـجود

شــعـرو تـرانه وغـــزل  ناب مــی ســرود

 

گرد وغـبـار روز شــــبان  تـو مـی زد ود

با تــوپ وبا طــیاره  و با گــرز و باعـمود

 

تـنـد یـسه  را شـکسـت وبخاکش فــرونمود

در انــفــجار  آتـــش   و  در بـارگـاه  دود

 

بودایـی  و مـسـیحی ومـوسـایـی و هـنــــود

چـنگـیز خود نکـرد و سـکند ر نکـرده  بود

 

ترسـا وگـبـر و هـرمزی  و مـومن و یـهود

بـودا چه گفـته بـود؟ خود آیا چه کـرده بود؟

 

از جـور بـی نهـایـت و از ظـلـم بـی حــدود

ویـران   کــــــند  نــگاره و آثار  ویــاد بود

 

از قلـب پـرشــقاوت  و ازدیـده ی  حــــسـود

او را  که زد  به  سیـنه ی  تـو تیرش آزمود

 

ازخصم بـی فـراسـت و از احــمق عـنـود

ای  مـالـک  سپـیده  دم ، ای خـالـق  ودود

 

در کوره گاه  خـشـم  خدا، دیـر یا کـه زود

این بـخـتک حــقیر و فــرومـایه سـرفـرود

 

در  زیـر آســمـان  خـــدا  مـثـل  تـو  نبـود

آمـویـه و فـرات  وهـریـوا  و زنــده   رود

 

zubair ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()    +

 

 

چند سروده تازه از جناب دکتور سميع حامد

منبع: سايت فرهنگی فردا

www.farda.org 

سميع حامد

ســـميع حامد

 

 

 

 

اند مه

 

 

یک قدم دشت عطش یک گام دریا مشکل است

مشکل است این راه پیچازی سراپا مشکل است

آسمان تابوت باران باغ گورستان ابر

در کجا جویم رهی پایان و بالا مشکل است

از پری سازم پری پرنیانیی مگر

با چنین ناباوری حتا تمنا مشکل است

در کدامین چارسو فریاد خود را بشکنم

نیست آسان زنده گی اینجا و آنجا مشکل است

بسکه در پیراهن من ماومن  دامن کشید

((ما)) شدن دیگر اگر نبود معما، مشکل است

پیچ خورده واهمه در همهمه با این همه

نیست مشکل این سفر اما که تنها مشکل است

 

 

 

 

 

دوگانه

 

 

آخر که هستم؟ چه هستم؟ از غصه ها یادگاری

یک جوره پای قدیمی در موزه انتظاری

ابری نیاورد باران آوار شد تیرباران

گل کرد زخم دل من اما نیامد بهاری

دور از ترنگ و ترانه آهسته و عاشقانه

در ایستگاه خموشی با خود گذارم قراری

زین کوچه بدگذاره بیرون برم بار و باره

همسایه گردم دوباره با سایه خویش باری

پروانه عشق شاید آید دلم پر گشاید

گردد صدایم دوگانه با صوت سبز دو تاری

 

 

 

 

 

 

یادواره

 

 

پژمرد روی شانه رویا درفش ما

گم شد دوباره در گذر خواب رخش ما

تا یک قدم گرفت  دل خسته دم گرفت

آخربه پای وسوسه پوسید کفش ما

خاکستر دریغ شد الماس آرزو

از آسمان به خاک نشست آ ذرخش ما

گفتیم چشمهای صمیمی گذر کنند

درد و بلا گذشت ز دیوار پخش ما

هرچند از بنفشه نشانی نمانده است

در خاطرات خاکی باغ بنفش ما

روزی که قسمت دگران گل کند بس است

یک شعر عاشقانه و یک زخم بخش ما

 

 

 

 

 

 

در سایه سکوت

 

 

پیش از هجوم تیشه شکستند این همه

در سایه سکوت نشستند این همه

بیدار نیستند سپیدار نیستند

بردار دست دار که پستند این همه

آنقدر شاخ و پنجه کشید ند چار سو

کز ریشه های خویش گسستند این همه

تعویذ باژگونه تعویض خویش را

بر چشم های یخزده بستند این همه

تابوت بی تکانه شان بوده بوت شان

ای زنده گی که گفت که هستند این همه

 

 

 

 

 

آسمانه

 

 

نه ماه نی به خدا! ماهواره میخواهم

به قدر پنجره خود ستاره میخواهم

به آفتاب شما چشم خود ندوخته ام

چراغ خانه خود را دوباره میخواهم

فقط به قدر چراغی مرا شرر کافیست

فقط به قدر اجاقی شراره میخواهم

یک آسمان ولو از سقف کرده هم کوتاه

یک آسمانه ولو پاره پاره میخواهم

به گوشه یی بگذارید گوش من آرام

که گفت بهر شما گوشواره میخواهم؟

zubair ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()    +

سالگرد مرگ سلطان آواز احمد ظاهر فقيد

 

دستگیر نایل

 

 

در سوگ هنر وسالگشت

احمد ظاهر

 

 

 

     روز24 جوزای سال 1358 خورشیدی در تاریخ هنر موسیقی افغانستان، یک روز سیاه وننگین بود! وبا دریغ که هنر و فرهنگ کشور هنر پرور و هنرآفرین ما؛ روز های سیاه تر ودل آزار تر از ان را هم تجربه کرد. در همان تاریخ، مزدوران و جلادان یک دکتاتور تاریخ، یک هنرمند بی بدیل، یک آوازخوان ناتکرار و حنجره طلای را به سینهء گرم خاک، نشاند!! آری، تبر زنان جنگل سبز هنر، یک درخت تناور، و یک سرو آزاد را  گردن زدند. تا نشان بدهند که به راستی چقدر بی هنر بی فرهنگ و سیه دل و شب پرست اند!! غافل از آنکه این درخت، ریشه در عمق و در سینه های مردم خود دارد و هیچگاه بی بار و برگ و بیصدا نمی ماند. چه زیباست که فرزانه یی گفته بود: « درختها، ایستاده می میرند. و احمد ظاهر، ایستاده مرد و سر، در آستان باد های سرد خزان خم نکرده بود.

    با درد و داغ که سوگنامهء تاریخ هنر در کشور ما داغدار از این هم است. تاریخ، شب پرستان سیه دل تر و بی هنر تر از این را هم تجربه ها کرد. نیستانها، آتش زده شدند، و کتاب و قلم و دفتر و هنر و معرفت،را با جهالت و تعصب مذهبی بستند، تا روی آیینهء خاطره های طلایی تاریخ وطن ما را با گرد فرا موشی، بپوشانند. ملتی که نگار خانه هایی داشت، و هنرستان هایی، بابای موسیقی یی داشت و بزم غزل و شعر و قصه و ادب، خرابات و خراباتیانی، با کوچه خرابات، با سینه های صاف و بی غبار از کدورت ها و فرهنگ که آب معرفتش شفاف تر از هر چشمه سار دیگر بود و افتخاراتی هم فرا تر از این...

    و احمد ظاهر که اشراف زاده ای بود از طبقه متوسط جامعهء ما که در آن حلقات هنرمند بودن و اواز خواندن عیب شمرده میشد و به موسیقی و آواز خوانی روی آوردن گناه! این سنت ها را شکستانده بود و هنرمند راستین نسل جوان و پیشرو خودش بود. احمد ظاهر، تولد دیگر بود در موسیقی جاز کشور ما و هنوز زمان با گذشت بیش از دو دهه  که او را در سینهء خود گرفته، صدایش در دلهای خسته دلان و جوانان شور و شوق و شادی و نشاط می آفریند و روانهای در اندوه نشسته را پیام زنده گی عشق و شوریده گی و شیدایی و صفا می بخشد. شاد بودن و شاد زیستن، رستن از بند ها و رها شدن در اوج آزاده گی، برایش یک آرمان بود:

شادی کنید ای دوستان، من شادم و آسوده ام

شور جوانی بشنوید، از پیکر فرسوده ام

احمد ظاهر، برای شنونده اش، پایان برگ ریزان خزان و انجماد فصل زمستان و تشریف بهار و به شگوفه نشستن گلهای امید بود که با دامنی پر از گل، به پیشواز بهار می رفت. شاید هیچ هنرمندی مانند احمد ظاهر، اینقدر با بهار، سفر نکرده باشد و آنقدر با عصیان انسان علیه انجماد فصلها و بی فرهنگی به مبارزه بر نخواسته باشد:

چون درخت فروردین، پر شگوفه شد جانم

دامنی زگل دارم، بر چه کس، بیفشانم

ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر

ورنه این چنین پرگل، تا سحر نمی مانم

 

اگر بهار بیاد، ترانه ها خواهم خواند     

ترانه های خوشی ، عاشقانه خواهم خواند

 

حاشا که من، به موسم گل، تر ک می کنم

من لاف عقل می زنم این کار، کی کنم

 

به عزم توبه سحر گفتم، استخاره کنم

بهار توبه شکن می رسد، چه چاره کنم؟

 

 احمد ظاهر با همه زیستن در عشرت و کامروایی، از زنده گی، به تنگ آمده بود وبه داغ نا مردای نسل جوان وجوانان همعصرش میسوخت.و می خواند:

به داغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی

بتنگ آمد دلم زین زنده گی ای مرگ، جولانی

عشق میهن نیز، آرزویی نهفته در دلش بود که عاشقانه به آن می نگریست و در تار و پود وجودش ریشه دوانیده بود:

تنیده یاد تو، برتار و پودم میهن ای میهن

بود لبریز از عشقت، وجودم میهن ای میهن!

 اگر او در این برهه از زمانهء خود میبود که هموطنانش شرنگ بی وطنی و درد مهاجرت لمس میکنند، و تابوت هنر را هم بدوش میکشند، و دست تبر زنان روز گار میدید که شاخه و درختها و گل بوته ها و تندیس ها را از کمر و بیخ می برند، و میکشند و میان مردم و هنر و فرهنگ و تمدن، دره ها و فاصله های عمیق حفر میکنند، شاید ناله های شور افرین تر و جاگداز تر از این هم می داشت که تا قرنها در گوشها طنین انداز میبود. آن روز ها نمی دانست که برای کی بگرید، وبرای چی بخندد؟ امروز خوب می دانست که برای چی بگرید وبه ریش کی بخندد؟!! و دریغا که «خواندند افسانهء ضحاک و بخاکش کردند!!»

 

 سوگمندانه اینکه اگر احمد ظاهر را رژِیم ها کشت و قدرت ها در ان توطیه دست داشت، این بار در همین فرنگستان، در همین سرزمین های بهشتی و رویایی هنرمند جوان و راستین که از پنجه های هنر آفرینش عشق و محبت، صفا ودوستی و مهربانی و از گلویش مثل چشمه ساران آب ذلال هنر می برآمد، «نصرت پارسا» را میگویم، نه دولتها و دستهای نابکار، بلکه مردم از نسل خودش از تبار خودش، دست و آستین را بر زد و هنرمند مردمش را با خنجر کین و مشت آهنین مغزش را کوبید و از دایرهء هستی بیرونش کرد! نصرت پارسا را در کانادا کشتند! در سر زمینی که مردم، حسرت دیدارش را میخورند. ولی کی کشت؟ چرا کشت؟ چرا گلوی همچو هنرمندی را که بجز در باره هنرش و مردمش به چیز دیگری نمی اندیشید، کشتند؟ به ان می اندیشید که همیشه مردمش را شاد بسازد. و جوان بود و خیلی هم آرزو داشت مثل دیگر استادان موسیقی کشورش به این مردم تشنه وهنر های برباد رفته و وطن بی هنر و بی هنرمند شده اش، خدمتی بکند.

مرحوم نصرت (پارسا)

 

  با دریغ که ما در میان نسل سرگردان  وبی وطن خود، آدمهای بی ریشه و بی فرهنگ و بی هویت فراوان داریم که قدر هنر و هنرمند و قدر هموطن و مردم خود را نمی شناسند. و عمری رادر باده گساری، و بیهوشی و مستی میگذرانند. و از تاریخ و هویت ملی و فرهنگی خود، بی خبر مانده اند!! به یاد نصرت پارسا و احمد ظاهر و دیگر ارزش های ملی و هنری و فرهنگی که نه بمرگ خود، بلکه با تبر جهل و استبداد، سر بریده شده اند، خود را در سوگ شان شریک می دانیم. بگذار دیگر دست های ما مرهم گذار زخمهای خونین مردم ما باشند؛ نه وسیله ای برای کوبیدن مغز ها.

 

روح همه رونده گان راه حقیقت شاد!!

 

با تشکر فراوان از سايت وزين (فردا)

http://www.farda.org/

 

zubair ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()    +

به ياد بود مرد سخن و انديشه استاد عبدالرحمن (پژواک)

با سلام و محبت فراوان!

گفته اند دانشمندان مشعلداران جامعه ای خويش اند! بدون شک اشخاص بافهم و بااحساس رهنمای خوبی برای جوامع بشری ميباشند . کشور ما در بيشتر از سه دهه گذشته متحمل درد ها و مصايب بی شماری شده که در گذشت تعداد زيادی از دانشمندان ما جز اين درد ها و مصايب است. ده سال قبل از امروز جامعه ما مرد سخنور و دانشمند خود را برای هميش از دست داد .بلی ما در آستانه دهمين سال خاموشی استاد عبدالرحمن (پژواک) قرار داريم. روحش را شاد و يادش را هميشه گرامی ميخواهيم.

و اينک توچه کنيد به دوپارچه شعر از مرحوم استاد (پژواک)

برگرفته شده از مقاله (استاد عبدالرحمن پژواک جاويدانه شاعری از خاک حيرت بار)نوشته (ايشرداس)

یک خنده و خاموشی

 

بر خیز به ساغر کن ساقی می ناب اندر

گویند بهار آمد تا کی تو به خواب اندر

دی پیک بهاران گفت پیمانه دی پر شد

بر خیز به کامش کن یک پیک شراب اندر

وقت طرب عیش است اوان نشاط و سرور

از زخمه شراب افگن در کاس رباب اندر

از لاله طبیعت بین ساغر به چمن چیده

آنقدر که می ناید هرگز به حساب اندر

ابریق خورد بشکن مینای جنون پر کن

حیف است ز هشیاری باشی به سراب اندر

 

حضرت اقبال لاهوری بیتی دارد، بدین مطلب:

من بنده آزادم، عشق است امام من

عشق است امام من، عقل است غلام من

 

استاد پژواک در ارتباط آن سروده است:

 

پــــیــــــــــام

 

من مقتدیی خویشم، کس نیست امام من

بادار ندارم من، کسن نیست غلام من

از روی و ریا رستم، تا قبلهء خود هستم

رو سوی دل آوردم، آنجاست مقام من

آداب رکوع من، خم کردن زانونیست

بر سینه نهادن دست، نبود به قیام من

من چشمهء خورشیدم، نه ماه فروغ اندوز

محتاج به ساقی نیست، پر بودن جام من

چون ثابت وسیاره، بر جایم و آواره

بر جبههء هر کوکب، ثبت است دوام من

با عابد فرزانه، از دور اشارت کن

بر عارف دیوانه، بفرست سلام من

ایکاش نمی بودم، انسان که نمیگردید

اندیشه من پخته، در فطرت خام من

" اقبال " غلامی بود، در بند امامی بود

من بنده آزادم، کس نیست امام من

" پژواک " ندای خود، هستم نه صدای غیر

پژواک جوانان را، این است پیام من

 

۲۴ جون ۱۹۷۷ میلادی لندن، انگلستان ۵

zubair ; ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()    +

کاغذ پران

با سلام به همه!

و امروز از شاعر و نويسنده نامور کشور جناب کاظم کاظمی بخوانيم. با تشکر از ويبلاگ کاظم کاظمی .

 

شعری تازه

كاغذپران‌

شما كاغذپران‌بازيد و ما كاغذپران‌، مردم‌
بله‌، اين است تقسيم زمين و آسمان‌، مردم‌

شما روي زمين با چرخة تقدير شنگيدن‌
و ما در آسمان با طالع بي‌پير جنگيدن‌

شما شادان كه اينك از چه سويي باد مي‌آيد
و ما را هر نفس مرگي دگر در ياد مي‌آيد

 

كسي در آسمان گردن به گردن مي‌شود با من‌
بله‌، اينجا برادر نيز دشمن مي‌شود با من‌

دمي با او شكست آيد، دمي با من شكست آيد
و آزادي‌، كه آخر در بهاي جان به دست آيد

و آزادي‌... كه دستي باز مي‌گيرد ز حلقومم‌
بله‌، عمري است با يك هستي و صد مرگ محكومم‌

هنوزم پايبند چرخة تقدير بايد شد
و با چندين برادر باز هم درگير بايد شد

 

شما كاغذپران‌بازيد و ما كاغذپران‌، آري‌
چنين بوده است تقدير ضعيف و پهلوان‌، آري‌

فداي زندگيتان كرد بايد زندگانيها
كه شايد شادمان گرديد از اين كاغذپرانيها

مشهد، 5 فروردين 83

يادداشت: كاغذپران در افغانستان به بادبادك مي‌گويند و كاغذپران‌بازي از تفريحات رايج در اين كشور است‌. اين بازي‌، فوت و فني دارد و آداب و رسومي از قبيل جنگ‌انداختن كاغذپرانها و بردن و باختن‌هايي كه يادآور برد و باخت كشتي‌گيران است‌. «چرخه‌» وسيله‌اي است كه نخ كاغذپران بدان پيچيده مي‌شود و «آزادي‌» كاغذپران مغلوبي را مي‌گويند كه بريده شده و به دست كسي ديگر مي‌افتد. هر كس كاغذپران «آزادي‌» را بگيرد، از آن خود اوست و مي‌تواند در آسمان پروازش دهد.

zubair ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()    +